ای غنچه سکوت من
با دیدنی ترین ترانه های باران
با زیباترین نغمه ی ژرواز
با قشنگ ترین تبسم
بگو
که عشق چیزی نیست
جز
تولد کودکی
وشاید دوباره
کودکی را از سر گیریم.
کلید بهانه ای ست
که قفل اش را توجیه کند
بادی که از پنجره های بسته می آید
به هر کجای این خانه
می تواند سر بزند
دوست داشتن است
گرچه پایان راه
ناپیداست
من که به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
(فروغ فرخ زاد)
باران را سبز دوست دارم
زيرش رنگ مي گيرم
تا نقاشي كنم
قلبم را طراوت مي دهم
تا شعر بسراييم
عشق را در من بيدار مي كند
سبز شوم و بارور
تا تولدی دیگر آغاز شود.
دریا
که نامت برایم همیشه زیباست
ساحل ،ساحل
وموج موج
طنین شادیست
آواز بازیهای کودکیست
پل های خاطرات
سرک می کشد
آه علی
آه سعید
آه مصطفی
آه حامد
آه ماندانا
آه مریم
کجاید؟
یادتان هست
صورتهای سوخته
پشت های لایه لایه پوسته
*******
خاطره تان را
در روزهای ابری چشمانم
شستشو می دهم
تا شفافتر ببینم
چه زمونه دردناکیست
زمونه رعد درد وزاری ابر
وزنبیلی لبالب رنج
وحرف های شکسته
فشرده در مشتم
خورشید را می بوییم
که پشت کوهها زندانیست
ومن بی تاب به دنبال رویای سبزم
در کتاب خدا عشق را برکت دهداز نانت نیومن نویسنده معاصر انگلیسی را مطالعه می کردم که به مطلب جالبی برخورد کردم این نویسنده به میان بچه ها رفته ودر مورد مفهوم عشق باآنها صحبت کرده است ،وحاصل این گفتگو ها را در این کتاب منتشر کرده.کودکان در پاسخ وتعریف عشق،با توجه به مصداق های بیرونی و ملموس در حوزه تجارب،ودید گاه شخصی خویش چیزهای گفته اند که گاه سخت شیرین وشاعرانه است.
بخشی از این پاسخ ها چنین است:
من می دانم عشق یعنی چه .عشق چیزی است که در تلویزیون می فرشند .
( کلارا _4ساله)
یکی از آشناهای ما عاشق شد وبه خاطر همین خسته شد وچهار سال در رختخواب ماند.من فکر می کنم که عشق آدم را خسته می کند. (جان _6ساله)
فکر می کنم خدا خیلی دوتا آدم درست کرده است .این دوتا آدم یعنی عشق. (اریک -7ساله)
وقتی آدم عاشق می شود هی سرفه می کند. (پیتر_5ساله)
بعضی وقت ها که جنگ می شود عشق را جیره بندی می کنند. (تسا-8ساله)
باید مواظب عشق بود ،وگرنه خراب می شود. (جمیز-5ساله)
من همیشه با چشم های باز دعا می کنم،تا بتوانم چیز های را که می گویم ،بشنوم.
(رابین -5ساله)
دلتنگ که می شوم دوست دارم یکی برایم به زبان مادری ام لالایی یا آواز گیلکی بخواند، .، درست مثل گیلان. باران می بارد همیشه، درختها خیس اند، وقتی توی علف ها راه می روی پاچه شلوارت تا زانو خیس می شود، بدنت هم.. اینجا گیلان سرزمین زیباییهاست .
هنوز هم پشت شیشه توی حیاط دارد باران می بارد و چمن های حیاط توی باد و باران می رقصند.و زیبایی خدا را از نزدیک لمس می کنی.
فریدون پوررضا بدجوری ما را غم انگیز ناک و دلتنگ کودکی کرد.
پوررضا دارد می خواند: دوواره آسمانا دیل پورا بو
ماه ابرا راه ندا مهتاب کورا بو
ستاره دانه دانه رو بگیته
عجب ایمشب بساطه غم جورا بو
و من همچنان با باران می بارم.....
لساَ شاخاناَ مِوَه چِن دری تو
بکفته داراَ مرگاَ دِن دری تو
اگه راس گی دکف مردانه میدان
دوسته شالاَ راکه زِن دری تو
برگردان فارسي
میوه ی شاخه های شُل وتکیده را داری می چینی
مرگ درخت افتاده را داری می بینی
اگرراست می گویی مردانه داخل میدان شو
شغال کت بسته را با ترکه داری می زنی.
و دلتنگی من
غروب جمعه هست
و گامهای تنهایی من
آه دوست قدیمی ام باران
مرا در آغوش گیر
باز قلبی بیقرار
به یاد لبخندهای گم شده ات
باز گمگشتگی من
و سکوتی از جنس انتظار
آیا به بن بست نا امیدی رسیده ام؟
آیا به پوچی و هیچی رسیده ام؟
چرا رویای سبزی نیست؟
چرا پیغام سبزی نیست؟
لبخندی آشنا ،دست نوازشگری
که مرا از نیستی به هستی برساند
از عدم به وجود
آه دوست قدیمی ام باران
آغوشت راچرا نمی گشایی؟
فریاد درد
بی وفایی
پس من برایت می نویسم و می بارم
که بی صدا
ترانه ی آمدنت را می خوانم
آنقدر می خوانم و می نویسم و می بارم
تا آغوشت را بگشایی
تا در آینه شکسته دلم
آمدنت را احساس کنم
وآغازی باشد
برای من
تا به او برسم
در پیچ و خم بن بست زندگی
ما مانده ایم
با کوله باری از غم
وآسمان تو را خواند
و تو در جایی دورتر
از دریا
جنگل
باران
با بال های آبی ت
پر گشودی
و از جاده های سرد زندگی رخت بر بستی
و از کوچه های خاطرات ما،مظلومانه رفتی
* * * *
آه که چه بی صدا !
آخرین نمازت سکوی پروازت شد.


